|
.
بعضیچیزها اصولاً آدم را پیر میکنند. بهغایت پیر میکنند.
تو بگو پیر آدم را در میآورند. تو بگو بعضی آدمها. تو بگو بعضی نگاهها.
.
از دیروز تا حالا دارم مجدانه تلاش میکنم یهجوری پرتقال رو هم از مشتقات انگور حساب کنم.
The Grapy World
کاش دنیا همهاش یک باغ بزرگ انگور بود، با درختهایی که سر به آسمان میساییدند. و دیگر هیچچیز در دنیا نبود. و کاش تفریح آدمها هم این بود که مثلاً از صبح تا شبشان را چگونه با انگورهایشان سرکنند. و چگونه از انگورهایشان لذت ببرند مثلاً. وخلاصه همهی خوردنیها و آشامیدنیها و مثلاً پوشاک و هر کوفت و زهرمار دیگری و خلاصه اصل زندگی آدمها از انگور و مشتقات انگور تأمین میشد.
.
احتمالاً برای هر مردی دستکم یک شهر وجود دارد که دیر یا زود به یک دختر تبدیل میشود. اینکه مرد آن دختر را تا چهحد خوب یا بد میشناسد لزوماً تأثیری بر این استحاله نمیگذارد. دختر آنجا بود، و تمامِ شهر بود، و کاریش هم نمیشد کرد. [دختری که میشناختم/نغمه غمگین/جی.دی.سلینجر]
.
شبی بود؛ نه از آن شبها که ساعت و دقیقه و ثانیه داشته باشد؛ شبی بود که سرد بود. همین. و یکچیز لغزندهی لزج میخواست تو را از من بدزدد.
Inacabado sUeños de la Infancia
میدانم یک روزی هست یعنی یک روزی باید باشد که تو فارغ از همهجا خودت باشی، فکرت آزاد باشد و برای خودت و برای فکرت نگاه کنی، قلم بزنی و زندگی کنی. خودت باشی فارغ از همهچیز و همهکس.
.
سارا
عصبهای چشماش را میتوانستم ببینم که چگونه یکییکی تحریک میشدند و اشک را میساختند و پخش میکردند درون چشماش. و چین و چروکهای روی پیشانیاش را که میخواست پنهان کندشان ولی نمیتوانست. و خطهایی که روی چانهاش میافتاد و با دست پنهانشان میکرد، ولی ما میدیدیم.. و گونههایی که سرخ میشد، و داغ میشد، و مرد که گریه کرد. مثل ابر بهار. اگرچه نمیخواست گریه کند.
.
حقیر به این نتیجه رسیدهم که بهترین جا برای معاشقه "مترو"ست.
...The UARALz dOOm Metal great experienCes
اندر احوالات آقای ح
[روز، صحنه روشن،
بازیگران به ترتیب من و آقای ح سر میز صبحانه، و راوی آنطرفتر کنار صندلی] - من به آقای ح: تو فرم پایاننامهتو کامل کردی؟ - آقای ح: نه [استکان چایاش را تا نیمه سرمیکشد] - من: وقتش الانه ها. دیر میشه - آقای ح: میدونم - من: پس چرا نرفتی سراغش؟ - آقای ح: [همانطور که روی نان کره میمالد] نمیدونم.. حسش نیست.. بهگمونم پریود شدم. میفهمی که؟ - من: اوووم.. آره.. میفهمم [صحنه تاریک میشود]
..."algunos naranja antiguos coSas, como "Hola
بعضی سلامها هستند که حتا اگر سالها بگذرد هم گاهی یادشان که میافتی یکجایی ته دلات میلرزد. گیرم حتا دلات دیگر مثل قدیم شور لرزیدن نداشته باشد هم. گیرم حتا بخواهی دیگر دلات اصلاً نلرزد هم. گیرم حتا بخواهی بهیادشان نیفتی هم...
.
امشب، اینجا آسمان سادهای دارد. ساده. مثل عطر بهارنارنج.
[چهار و ده دقیقهی بامداد. تهران. سهشنبه. سیویک اردیبهشت هشتادوهفت خورشیدی]
شنبهنامه، بهروایت مستند
آقا ما از چند روز قبل به یکی از دوستان سپرده بودیم برامون بلیط کنسرت لطفی رو جور کنه. واسهی روز شنبه. بریم ببینیم لطفی بزرگ قراره تو برنامهش چه چیزهایی رو کنه. یعنی کلاً حساب کرده بودیم روی این قضیه. حتی گفته بودیم دوتا بلیط بگیر احیاناً شاید کسی هم اومد با ما. ایشون هم قول مساعد داده بود و اینا. خلاصه گذشت و ما هم برنامهریزی کردیم واسهی شنبه بعد ایشون خیلی یهدفعهای اساماس میده به ما و میگه "حاجی اوکی نشده". بعد ما هم خیلی ریلکس و رفاقتانه میگیم "حاجی ایراد نداره". بعد میگیم چه کنیم حالا، که همینطوری یهدفعهای یاد بازی پرسپولیسسپاهان میافتیم. ما هم که بههرحال آره. دودوتا چهارتا میکنیم و میگیم "خب ورزشگاه همچین جای بدی هم نیست، درسته تماشاگرنما این روزا زیاد شده و توی بورسه و اندکی ترسناکه. و درسته که ممکنه زیر ازدحام جمعیت ناقص بشیم و بریم بهشتزهرا. ولی خب گاهی همچین تجربههایی لازمه". بعد تصمیم میگیریم دل رو بزنیم به دریا و بریم ورزشگاه. بعد یادمون میافته که "راستی فلانی میخواد بره استادیوم واسه عکاسی. بریم بلکه اون رو هم اون پایینها دیدیم و رفتیم پیشـش". تماس میگیریم به فلانی و میگیم "حاجی برنامهـت واسه ورزشگاه اوکیـه؟" میگه "آره حاجی دوربینت رو وردار بیار که سر ظهر درها رو میبندند یعنی چون جمعیت پُر میشه". بعد طرفهای ظهر ما دوربین و بند وبساط رو ور میداریم و واسه اولین بار عازم ورزشگاه میشیم. و احساس جالبی داریم. بعد به نزدیکای ورزشگاه که میرسیم تلفن لامصب زنگ میزنه و یهچیزهایی میگه مبنی بر اینکه الان آقای فلانی یهجایی با ما قرار داره و ما باید ایشون رو درست در همین ساعت ببینیم. بعد ما کلاً میخندیم به این قضیه و کلاً همینطوری یهدفعهای مسیر ورزشگاه رو برمیگردیم تا مسیر معتنابهـی رو در شهر طی کنیم تا بریم پیش آقای فلانی... بعد چهارپنج ساعت هم اونجا کارمون طول میکشه و حتا نمیتونیم بازی رو از تلویزیون نگاه کنیم. بعد همینطوری که داریم به حرفهای آقای فلانی گوش میدیم و توی دلمون یهچیزایی نثارش میکنیم، و بازی هم شروع شده، اساماس میآد که "یه گل خوشگل زدیم". کمی خوشحال میشیم و به حرفهای آقای فلانی بیشتر گوش میدیم و حتی باهاش همفکری هم میکنیم و قول مساعد میدیم برای همکاری. بعد طرفهای ده دقیقه بعدش اساماس میآد که "یکیک شدیم". بعد آخرهای قضیه که میشه اساماس میدیم میگیم "مساوی؟". بعد جواب نمیده یعنی طبعاً "آره، مساوی". و مساوی یعنی خراب شدن همهی رؤیاهای افشین قطبی که از اولین ثانیهی حضورش در ایران به میلیونها آدم قولش رو داده بود. یعنی افسوس این همه هوادار. یعنی اون شش امتیاز لعنتی که.. بعد یهچند دقیقه بعد اساماس میده میگه "قهرمان شدیم. دقیقه نود و شیش گل زدیم". بعد قضیه میشه حالیبهحولی. بعد همزمان آپارتمان کناری به لرزه در میآد. بعد آقای فلانی متوجه جیغوداد آپارتمان کناری میشه و میپرسه "چیشده؟". میگم "چیزی نشده. شما میفرمودین". و در انتها هم جلسه تموم میشه و با آقای فلانی به نتایج نسبتاً خوبی میرسیم.
God blest me
.
دارم به این فکر میکنم که مثلاً اگه آدمی قیافهش بهنظر من آشنا بیاد، قیافهی من هم بهنظر اون آشناس آیا؟ یا نیس.
شبی بود..
جمعه باشد [مثل امروز]. طرفهای غروب. هوا سرخ باشد. مخلوطی از نارنجی و سیاه. تنها باشی در یکی از این خیابانهای شلوغ. راه بروی برای خودت. سلانهسلانه. آدمهای جور واجوری از کنارت بگذرند. اعتنایی نکنی. بعد هوا کمکم نارنجیاش محو شود. سیاه شود. صدای اذان هم در آن گوشهی خیابان پر شود. بغض گلویت را بگیرد. دلیلش را هم ندانی. دلستر بخری. بنشینی لبهی جدول پیادهرو. نصف دلستر را بخوری. بقیهاش را هم خالی کنی توی جوی. دوباره راهبیفتی. کیفات را بیندازی روی دوشات. دستهایت را هم درون جیبات بکنی. راهرفتن آدمها را تماشا کنی. همینطور آرام راه بروی. انگار توانات تحلیل رفته باشد. صدای اذان تمام شود. هنوز گلویت پر باشد از بغض. ندانی چرا. همینطور حدود دو ساعت راهبروی..
.
عرضشود که بهدعوت ماری قراره اسم دهتا کتاب خوشمزهای رو که تا حالا خوندم اینجا بنویسم. اصلش این اصطلاح "خوشمزه" که گفته شده، غلطاندازه یهجورایی. پس الان بگم لطفاً منتظر کتابهای خاصی نباشید. از اونطرف هم من فکر میکنم فقط بعضی کتابها مزهش یاد آدم میمونه. رو این حسابا سعی میکنم چندتا کتابی که از قدیم تا حالا خوندم و کموبیش مزهش یادمه رو بنویسم. بعضیهاشون شاید هیچ شاهکاری هم نباشن، ولی همون مزهش واسه من مهمه.
۱. داییجان ناپلئون / ایرج پزشکزاد
حضرت کچل کفترباز
روزیروزگاری یهبابایی بود که کچل بود. فقیر بود. یهمشت کفتر داشت با یه بز. با یه ننهی پیر. (خیلی فقیر بود). صب تا شب روی پشتبوم کفتر هوا میکرد. ننهش هم با چرخ پشمریسیش کار میکرد و خرج زندگیشون رو میداد. آخر سر هم طرف رفت با دختر پادشاه عشق و حال.
اُمپرازول، هر صبح یک عدد ناشتا + رانیتیدین یک عدد شبها
خدا انگار خودش میبردمان هرکجا که میخواهد این روزها و خودش هم برمیگرداندمان.
هیچ انگیزهای برای هیچ کار مزخرفی ندارم این روزها لیبل: ما سگمردمان - روز اول ماه می
.
تبریز نامه
هفتهی پیش رفته بودیم تبریز. البته به اونصورت جالب نبود، ولی در کل بد نشد. آب و هوایی هم عوضکردیم. از جاهای دیدنیش هم یه چندجایی رفتیم مث مسجد کبود و شاهگلی و مقبرةالشعرا. عکس هم همینجوری گرفتیم واسه تنوع.
lets some fOlks
If you want a boxer Ah, the moons too bright And if you've got to sleep
|




