تبليغاتX
.orange juice.
 .
بعضی‌چیزها اصولاً آدم را پیر می‌کنند. به‌غایت پیر می‌کنند.
تو بگو پیر آدم را در می‌آورند.
تو بگو بعضی آدم‌ها. تو بگو بعضی نگاه‌ها.

 

 

 

 

 

|| # || یکشنبه 1387/05/13 ساعت 2:4  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 .
از دیروز تا حالا دارم مجدانه تلاش می‌کنم یه‌جوری پرتقال رو هم از مشتقات انگور حساب کنم.

 

 

 

 

 

|| # || یکشنبه 1387/05/06 ساعت 22:28 
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 The Grapy World

کاش دنیا همه‌اش یک باغ بزرگ انگور بود، با درخت‌هایی که سر به آسمان می‌ساییدند. و دیگر هیچ‌چیز در دنیا نبود. و کاش تفریح آدم‌ها هم این بود که مثلاً از صبح تا شب‌شان را چگونه با انگورهای‌شان سرکنند. و چگونه از انگورهای‌شان لذت ببرند مثلاً. وخلاصه همه‌ی خوردنی‌ها و آشامیدنی‌ها و مثلاً پوشاک و هر کوفت و زهرمار دیگری و خلاصه اصل زندگی آدم‌ها از انگور و مشتقات انگور تأمین می‌شد.

 

 

 

 

 

|| # || شنبه 1387/05/05 ساعت 14:27  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 .

Blue Melody

احتمالاً برای هر مردی دست‌کم یک شهر وجود دارد که دیر یا زود به یک دختر تبدیل می‌شود. این‌که مرد آن دختر را تا چه‌حد خوب یا بد می‌شناسد لزوماً تأثیری بر این استحاله نمی‌گذارد. دختر آن‌جا بود، و تمامِ شهر بود، و کاری‌ش هم نمی‌شد کرد.

[دختری که می‌شناختم/نغمه غمگین/جی.دی.سلینجر]

 

 

 

 

|| # || جمعه 1387/05/04 ساعت 11:33  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 .

شبی بود؛ نه از آن شب‌ها که ساعت و دقیقه و ثانیه داشته باشد؛ شبی بود که سرد بود. همین. و یک‌چیز لغزنده‌ی لزج می‌خواست تو را از من بدزدد.
شبی بود که سرد بود، و من مردم.

 

 

 

 

 

 

|| # || یکشنبه 1387/04/23 ساعت 2:35  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 Inacabado sUeños de la Infancia

می‌دانم یک روزی هست یعنی یک روزی باید باشد که تو فارغ از همه‌جا خودت باشی، فکرت آزاد باشد و برای خودت و برای فکرت نگاه کنی، قلم بزنی و زندگی کنی. خودت باشی فارغ از همه‌چیز و همه‌کس.
مطمئنم یک روز می‌آید یعنی باید بیاید که تو آرام نشسته باشی روی مبل، پایت را هم روی پایت انداخته باشی و فکر کنی به این‌که می‌توانی یک‌روزی یک‌جایی زیباترین داستان دنیا را خلق کنی. می‌آید آن‌روز که تو آرام آب‌میوه‌ات را می‌خوری، به موزیک مورد علاقه‌ات گوش می‌دهی و ذهن‌ات درگیر هیچ‌چیز نیست. آن‌طرف‌تر هم روی میز، انبوه کاغذهای سیاه‌شده و یا دست‌نخورده ات مرتب روی هم چیده شده باشند، و منتظر باشی تا آب‌میوه‌ات تمام شود و بروی سروقت‌شان. یک عصر مثلاً یک‌شنبه یا چهارشنبه که هوا دل‌چسب است با یک آفتاب رقیق و دوست‌داشتنی که با ابر مخلوط شده باشد. و بیرون خانه هم پر باشد از رنگ‌های شاد و گنجشک‌هایی که هرازگاهی پشت پنجره می‌نشینند و قطره‌های بارانی که شاید هرازگاهی به پنجره بخورند. و تو آرام لبخند می‌زنی و فکر می‌کنی به همه‌چیزهای زیبایی که می‌خواهی در داستان‌ات باشند.
یک روزی هست. یعنی باید باشد.

 

 

 

 

|| # || شنبه 1387/04/15 ساعت 16:18  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 .
برق هم که این‌جوری...

 

 

 

 


 

 

|| # || چهارشنبه 1387/04/12 ساعت 21:27 
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 سارا

عصب‌های چشم‌اش را می‌توانستم ببینم که چگونه یکی‌یکی تحریک می‌شدند و اشک را می‌ساختند و پخش می‌کردند درون چشم‌اش. و چین و چروک‌های روی پیشانی‌اش را که می‌خواست پنهان کندشان ولی نمی‌توانست. و خط‌هایی که روی چانه‌اش می‌افتاد و با دست پنهان‌شان می‌کرد، ولی ما می‌دیدیم.. و گونه‌هایی که سرخ می‌شد، و داغ می‌شد، و مرد که گریه کرد. مثل ابر بهار. اگرچه نمی‌خواست گریه کند.
دوستی که زمانی می‌گفت مرد یعنی سنگ، یعنی سخت مثل سنگ. اصلاً یعنی همان سنگ. می‌گفت مرد اگر مرد باشد باید نلغزد، باید محکم باشد، باید قوی باشد، امروز گریه کرد. مثل سنگ، وقتی که گریه کند. مثل مرد. و ما دیدیم گریه‌اش را.



.....................
این‌ها را نوشتم برای محمد که دیروز سارایش را از دست داد. دیروز سارا مُرد. به همین راحتی. تازه‌گی‌ها با محمد نامزد کرده بود. این‌قدر این‌جا ننوشتم تا امروز که خواستم بنویسم، این خبر را شنیدم.
این‌روزها خبرهای بد زیاد شده‌اند..

 


 

|| # || دوشنبه 1387/04/10 ساعت 23:24  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 .
حقیر به این نتیجه رسیده‌م که بهترین جا برای معاشقه "مترو"ست.

 

 

 

 

 

 

 

 

|| # || دوشنبه 1387/03/13 ساعت 0:25  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 ...The UARALz dOOm Metal great experienCes

 

Surendered To The Decadence . part II }

 

 

 

 

|| # || یکشنبه 1387/03/12 ساعت 4:27 
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 اندر احوالات آقای ح
[روز، صحنه روشن،
بازیگران به ترتیب من و آقای ح سر میز صبحانه، و راوی آن‌طرف‌تر کنار صندلی]


- من به آقای ح: تو فرم پایان‌نامه‌تو کامل کردی؟
- آقای ح: نه
[استکان چای‌اش را تا نیمه سرمی‌کشد]
- من:
وقت‌ش الانه ها. دیر می‌شه
- آقای ح: می‌دونم
- من: پس چرا نرفتی سراغ‌ش؟
- آقای ح: [همان‌طور که روی نان کره می‌مالد] نمی‌دونم.. حس‌ش نیست.. به‌گمونم پریود شدم. می‌فهمی که؟
- من: اووو‌م.. آره.. می‌فهمم 

[صحنه تاریک می‌شود]

 

 

 

 

 

 

|| # || یکشنبه 1387/03/05 ساعت 14:29  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 ..."algunos naranja antiguos coSas, como "Hola

بعضی سلام‌ها هستند که حتا اگر سال‌ها بگذرد هم گاهی یادشان که می‌افتی یک‌جایی ته دل‌ات می‌لرزد. گیرم حتا دل‌ات دیگر مثل قدیم شور لرزیدن نداشته باشد هم. گیرم حتا بخواهی دیگر دل‌ات اصلاً نلرزد هم. گیرم حتا بخواهی به‌یادشان نیفتی هم...

بعضی سلام‌ها هستند که طنین‌شان، روی مغز آدم می‌نشیند. مدت‌های مدید همان‌جا می‌ماند. خانه می‌کند. رسوب می‌کند. گاهی سال‌ها می‌گذرد. دیگر فراموش‌شان هم می‌کنی. ولی آن‌ها هم‌چنان هستند. همان‌جا. ولو دیگر حتا یادت هم رفته باشدشان. و بعد از چند سال که دوباره یادشان می‌افتی، دل‌ات با یک‌چیز مزخرفی عجین می‌شود. مثل بغض شاید. بعد پژواک آن سلام را در مغزت می‌شنوی و همان چیز ِ مزخرفِ ته دل‌ات تو را عذاب می‌دهد.

آن قدیم‌ترها یادش بخیر. که بعضی سلام‌ها را دوست داشتی. آن قدیم‌ترها یادش بخیر. که بعضی سلام‌ها را دوست‌داشتی. آن قدیم‌ترها یادش بخیر. که بعضی سلام‌ها را دوست‌داشتی.
بعضی سلام‌ها یادش بخیر.
□□□

 

 

 

 

 

 

|| # || شنبه 1387/03/04 ساعت 0:9  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 .
امشب، این‌جا آسمان ساده‌ای دارد. ساده. مثل عطر بهارنارنج.
[چهار و ده‌ دقیقه‌ی بامداد.
تهران. سه‌شنبه. سی‌و‌یک اردی‌بهشت هشتاد‌و‌هفت خورشیدی]

 

 

 

 

 

|| # || سه شنبه 1387/02/31 ساعت 4:33 
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 شنبه‌نامه، به‌روایت مستند

آقا ما از چند روز قبل به یکی از دوستان سپرده بودیم برامون بلیط کنسرت لطفی رو جور کنه. واسه‌ی روز شنبه. بریم ببینیم لطفی بزرگ قراره تو برنامه‌ش چه چیزهایی رو کنه. یعنی کلاً حساب کرده بودیم روی این قضیه. حتی گفته بودیم دوتا بلیط بگیر احیاناً شاید کسی هم اومد با ما. ایشون هم قول مساعد داده بود و اینا. خلاصه گذشت و ما هم برنامه‌ریزی کردیم واسه‌ی شنبه بعد ایشون خیلی یه‌دفعه‌ای اس‌ام‌اس می‌ده به ما و می‌گه "حاجی اوکی نشده". بعد ما هم خیلی ریلکس و رفاقتانه می‌گیم "حاجی ایراد نداره". بعد می‌گیم چه کنیم حالا، که همین‌طوری یه‌دفعه‌ای یاد بازی پرسپولیس‌سپاهان می‌افتیم. ما هم که به‌هرحال آره. دودوتا چهارتا می‌کنیم و می‌گیم "خب ورزش‌گاه هم‌چین جای بدی هم نیست، درسته تماشاگرنما این روزا زیاد شده و توی بورسه و اندکی ترس‌ناکه. و درسته که ممکنه زیر ازدحام جمعیت ناقص بشیم و بریم بهشت‌زهرا. ولی خب گاهی هم‌چین تجربه‌هایی لازمه". بعد تصمیم می‌گیریم دل رو بزنیم به دریا و بریم ورزش‌گاه. بعد یادمون می‌افته که "راستی فلانی می‌خواد بره استادیوم واسه عکاسی. بریم بلکه اون رو هم اون پایین‌ها دیدیم و رفتیم پیش‌ـش". تماس می‌گیریم به فلانی و می‌گیم "حاجی برنامه‌ـت واسه ورزش‌گاه اوکی‌ـه؟" می‌گه "آره حاجی دوربینت رو وردار بیار که سر ظهر درها رو می‌بندند یعنی چون جمعیت پُر می‌شه". بعد طرف‌های ظهر ما دوربین و بند وبساط رو ور می‌داریم و واسه اولین بار عازم ورزش‌گاه می‌شیم. و احساس جالبی داریم. بعد به نزدیکای ورزش‌گاه که می‌رسیم تلفن لامصب زنگ می‌زنه و یه‌چیزهایی می‌گه مبنی بر این‌که الان آقای فلانی یه‌جایی با ما قرار داره و ما باید ایشون رو درست در همین ساعت ببینیم. بعد ما کلاً می‌خندیم به این قضیه و کلاً همین‌طوری یه‌دفعه‌ای مسیر ورزش‌گاه رو برمی‌گردیم تا مسیر معتنابه‌ـی رو در شهر طی کنیم تا بریم پیش آقای فلانی... بعد چهارپنج ساعت هم اون‌جا کارمون طول می‌کشه و حتا نمی‌تونیم بازی رو از تلویزیون نگاه کنیم. بعد همین‌طوری که داریم به حرف‌های آقای فلانی گوش می‌دیم و توی دل‌مون یه‌چیزایی نثارش می‌کنیم، و بازی هم شروع شده، اس‌ام‌اس می‌آد که "یه گل خوشگل زدیم". کمی خوش‌حال می‌شیم و به حرف‌های آقای فلانی بیشتر گوش می‌دیم و حتی باهاش هم‌فکری هم می‌کنیم و قول مساعد می‌دیم برای هم‌کاری. بعد طرف‌های ده دقیقه بعدش اس‌ام‌اس می‌آد که "یک‌یک شدیم". بعد آخرهای قضیه که می‌شه اس‌ام‌اس می‌دیم می‌گیم "مساوی؟". بعد جواب نمی‌ده یعنی طبعاً "آره، مساوی". و مساوی یعنی خراب شدن همه‌ی رؤیاهای افشین قطبی که از اولین ثانیه‌ی حضورش در ایران به میلیون‌ها آدم قول‌ش رو داده بود. یعنی افسوس این همه هوادار. یعنی اون شش امتیاز لعنتی که.. بعد یه‌چند دقیقه بعد اس‌ام‌اس می‌ده می‌گه "قهرمان شدیم. دقیقه نود و شیش گل زدیم". بعد قضیه می‌شه حالی‌به‌حولی. بعد هم‌زمان آپارتمان کناری به لرزه در می‌آد. بعد آقای فلانی متوجه جیغ‌وداد آپارتمان کناری می‌شه و می‌پرسه "چی‌شده؟". می‌گم "چیزی نشده. شما می‌فرمودین". و در انتها هم جلسه تموم می‌شه و با آقای فلانی به نتایج نسبتاً خوبی می‌رسیم.

غرض این‌که تبریک می‌گم قهرمانی پرسپولیس رو به همه. انصافاً حال "باشکوهی" داد. چند وقتی می‌شد این‌شکلی محظوظ نشده بودیم. خدا یه حال اساسی به سید افشین بده.

 

 

 

|| # || دوشنبه 1387/02/30 ساعت 0:45  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 God blest me

*
...such a submissive night

 

 

 

 

 

 

 

|| # || پنجشنبه 1387/02/26 ساعت 23:56  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 .

دارم به این فکر می‌کنم که مثلاً اگه آدمی قیافه‌ش به‌نظر من آشنا بیاد، قیافه‌ی من هم به‌نظر اون آشناس آیا؟ یا نیس.
عجیب مساله‌ای شده‌ها

 

 

 

 


 

|| # || چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 0:55  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 شبی بود..

جمعه باشد [مثل امروز]. طرف‌های غروب. هوا سرخ باشد. مخلوطی از نارنجی و سیاه. تنها باشی در یکی از این خیابان‌های شلوغ. راه بروی برای خودت. سلانه‌سلانه. آدم‌های جور واجوری از کنارت بگذرند. اعتنایی نکنی. بعد هوا کم‌کم نارنجی‌اش محو شود. سیاه شود. صدای اذان هم در آن گوشه‌ی خیابان پر شود. بغض گلویت را بگیرد. دلیلش را هم ندانی. دلستر بخری. بنشینی لبه‌ی جدول پیاده‌رو. نصف دلستر را بخوری. بقیه‌اش را هم خالی کنی توی جوی. دوباره راه‌بیفتی. کیف‌ات را بیندازی روی دوش‌ات. دست‌هایت را هم درون جیب‌ات بکنی. راه‌رفتن آدم‌ها را تماشا کنی. همین‌طور آرام راه بروی. انگار توان‌ات تحلیل رفته باشد. صدای اذان تمام شود. هنوز گلویت پر باشد از بغض. ندانی چرا. همین‌طور حدود دو ساعت راه‌بروی..
جمعه باشد. یک جمعه‌ی مزخرف مثل امروز. ساعت 10‌و‌نیم شب. کلید را به در بیندازی.. و تازه یادت بیفتد بدبختی‌های شنبه‌ات را..

 

 


 

 

|| # || جمعه 1387/02/20 ساعت 23:18  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 .

عرض‌شود که به‌دعوت ماری قراره اسم ده‌تا کتاب خوش‌مزه‌ای رو که تا حالا خوندم این‌جا بنویسم. اصلش این اصطلاح "خوش‌مزه" که گفته شده، غلط‌اندازه یه‌جورایی. پس الان بگم لطفاً منتظر کتاب‌های خاصی نباشید. از اون‌طرف هم من فکر می‌کنم فقط بعضی کتاب‌ها مزه‌ش یاد آدم می‌مونه. رو این حسابا سعی می‌کنم چندتا کتابی که از قدیم تا حالا خوندم و کم‌و‌بیش مزه‌ش یادمه رو بنویسم. بعضی‌هاشون شاید هیچ شاه‌کاری هم نباشن، ولی همون مزه‌ش واسه من مهمه.

 

۱. دایی‌جان ناپلئون / ایرج پزشک‌زاد
۲. پرواز برفراز آشیانه فاخته / کن کیسی / سعید باستانی
۳. اودیسه / هومر
۴. چه‌کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ / اسپنسر جانسن
۵. روی ماه خدا را ببوس / مصطفی مستور / نشر مرکز
۶. سالار مگس‌ها / ویلیام جرالد گلدینگ / مژگان منصوری / نشر رهنما
۷. ناتور دشت / سلینجر / محمد نجفی
۸. طبل حلبی / گونتر گراس / سروش حبیبی / نشر نیلوفر
۹. سرخ و سیاه / استاندال / عبدالله توکل
۱۰. من او / رضا امیرخانی / نشر سوره



دعوت می‌کنم از آزاده، شاه‌رخ، رها، دختر اگر خواستند بنویسند.



|| # || چهارشنبه 1387/02/18 ساعت 3:11  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 حضرت کچل کفترباز

روزی‌روزگاری یه‌بابایی بود که کچل بود. فقیر بود. یه‌مشت کفتر داشت با یه بز. با یه ننه‌ی پیر. (خیلی فقیر بود). صب تا شب روی پشت‌بوم کفتر هوا می‌کرد. ننه‌ش هم با چرخ پشم‌ریسی‌ش کار می‌کرد و خرج زندگی‌شون رو می‌داد. آخر سر هم طرف رفت با دختر پادشاه عشق و حال.

 


 




 


...............................................................
حقیر به‌شدت از اطناب مخل بی‌زارم

 

 

|| # || شنبه 1387/02/14 ساعت 16:13  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 اُمپرازول، هر صبح یک عدد ناشتا + رانیتیدین یک عدد شبها
خدا انگار خودش می‌بردمان هرکجا که می‌خواهد این روزها و خودش هم برمی‌گرداندمان.
هیچ انگیزه‌ای برای هیچ کار مزخرفی ندارم این روزها

لیبل: ما سگ‌مردمان - روز اول ماه می

 

 

 

 

 

 

 

|| # || پنجشنبه 1387/02/12 ساعت 22:25  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 .
گرمای مزخرف این‌روزها عجیب "آب" می‌طلبد...

 

 

 

 

 

 

 

 

|| # || سه شنبه 1387/02/10 ساعت 20:18  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 تبریز نامه

هفته‌ی پیش رفته بودیم تبریز. البته به اون‌صورت جالب نبود، ولی در کل بد نشد. آب و هوایی هم عوض‌کردیم. از جاهای دیدنیش هم یه چندجایی رفتیم مث مسجد کبود و شاه‌گلی و مقبرة‌الشعرا. عکس هم همین‌جوری گرفتیم واسه تنوع.


مسجد کبود:
مسجد کبود 
مسجد کبود 
مسجد کبود 
مسجد کبود 
مسجد کبود
مسجد کبود
مسجد کبود 
مسجد کبود 


شاه‌گلی:
شاه گلی
شاه گلی > (:
شاه گلی


مقبرة‌الشعرا:
مقبرة الشعرا 


...............................................................
البته عکس خیلی زیاد بود. تبریز هم جاهای دیدنی دیگه‌ای زیاد داره که وقت نشد بریم. یه چندجایی هم رفتیم که عکس نشد بگیریم. همین دیگه خلاصه. (:

 

 

 

|| # || دوشنبه 1387/02/09 ساعت 9:34  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]
 lets some fOlks



 If you want a lover
I'll do anything you ask me to
And if you want another kind of love
I'll wear a mask for you
If you want a partner
Take my hand
Or if you want to strike me down in anger
Here I stand
I'm your man

If you want a boxer
I will step into the ring for you
And if you want a doctor
I'll examine every inch of you
If you want a driver
Climb inside
Or if you want to take me for a ride
You know you can
I'm your man

Ah, the moons too bright
The chains too tight
The beast wont go to sleep
I've been running through these promises to you
That I made and I could not keep
Ah but a man never got a woman back
Not by begging on his knees
Or I'd crawl to you baby
And I'd fall at your feet
And I'd howl at your beauty
Like a dog in heat
And I'd claw at your heart
And I'd tear at your sheet
I'd say please, please
I'm your man

And if you've got to sleep
A moment on the road
I will steer for you
And if you want to work the street alone
I'll disappear for you
If you want a father for your child
Or only want to walk with me a while
Across the sand
I'm your man


Listen
Here 

 

 

|| # || یکشنبه 1387/02/01 ساعت 2:17  
[ به بالاترین بفرست Greader توئیت اش کن به فرندفید بفرست به دلیشیوز بفرست ]