تبليغاتX
.orange juice.
 God blest me

*
...such a submissive night

 

 

 

 

 

 

 

|| # || پنجشنبه 1387/02/26 ساعت 23:56   add to balatarin
 .

دارم به این فکر می‌کنم که مثلاً اگه آدمی قیافه‌ش به‌نظر من آشنا بیاد، قیافه‌ی من هم به‌نظر اون آشناس آیا؟ یا نیس.
عجیب مساله‌ای شده‌ها

 

 

 

 


 

|| # || چهارشنبه 1387/02/25 ساعت 0:55   add to balatarin
 شبی بود..

جمعه باشد [مثل امروز]. طرف‌های غروب. هوا سرخ باشد. مخلوطی از نارنجی و سیاه. تنها باشی در یکی از این خیابان‌های شلوغ. راه بروی برای خودت. سلانه‌سلانه. آدم‌های جور واجوری از کنارت بگذرند. اعتنایی نکنی. بعد هوا کم‌کم نارنجی‌اش محو شود. سیاه شود. صدای اذان هم در آن گوشه‌ی خیابان پر شود. بغض گلویت را بگیرد. دلیلش را هم ندانی. دلستر بخری. بنشینی لبه‌ی جدول پیاده‌رو. نصف دلستر را بخوری. بقیه‌اش را هم خالی کنی توی جوی. دوباره راه‌بیفتی. کیف‌ات را بیندازی روی دوش‌ات. دست‌هایت را هم درون جیب‌ات بکنی. راه‌رفتن آدم‌ها را تماشا کنی. همین‌طور آرام راه بروی. انگار توان‌ات تحلیل رفته باشد. صدای اذان تمام شود. هنوز گلویت پر باشد از بغض. ندانی چرا. همین‌طور حدود دو ساعت راه‌بروی..
جمعه باشد. یک جمعه‌ی مزخرف مثل امروز. ساعت 10‌و‌نیم شب. کلید را به در بیندازی.. و تازه یادت بیفتد بدبختی‌های شنبه‌ات را..

 

 


 

 

|| # || جمعه 1387/02/20 ساعت 23:18   add to balatarin
 .

عرض‌شود که به‌دعوت ماری قراره اسم ده‌تا کتاب خوش‌مزه‌ای رو که تا حالا خوندم این‌جا بنویسم. اصلش این اصطلاح "خوش‌مزه" که گفته شده، غلط‌اندازه یه‌جورایی. پس الان بگم لطفاً منتظر کتاب‌های خاصی نباشید. از اون‌طرف هم من فکر می‌کنم فقط بعضی کتاب‌ها مزه‌ش یاد آدم می‌مونه. رو این حسابا سعی می‌کنم چندتا کتابی که از قدیم تا حالا خوندم و کم‌و‌بیش مزه‌ش یادمه رو بنویسم. بعضی‌هاشون شاید هیچ شاه‌کاری هم نباشن، ولی همون مزه‌ش واسه من مهمه.

 

۱. دایی‌جان ناپلئون / ایرج پزشک‌زاد
۲. پرواز برفراز آشیانه فاخته / کن کیسی / سعید باستانی
۳. اودیسه / هومر
۴. چه‌کسی پنیر مرا جابجا کرد؟ / اسپنسر جانسن
۵. روی ماه خدا را ببوس / مصطفی مستور / نشر مرکز
۶. سالار مگس‌ها / ویلیام جرالد گلدینگ / مژگان منصوری / نشر رهنما
۷. ناتور دشت / سلینجر / محمد نجفی
۸. طبل حلبی / گونتر گراس / سروش حبیبی / نشر نیلوفر
۹. سرخ و سیاه / استاندال / عبدالله توکل
۱۰. من او / رضا امیرخانی / نشر سوره



دعوت می‌کنم از آزاده، شاه‌رخ، رها، دختر اگر خواستند بنویسند.



|| # || چهارشنبه 1387/02/18 ساعت 3:11   add to balatarin
 حضرت کچل کفترباز

روزی‌روزگاری یه‌بابایی بود که کچل بود. فقیر بود. یه‌مشت کفتر داشت با یه بز. با یه ننه‌ی پیر. (خیلی فقیر بود). صب تا شب روی پشت‌بوم کفتر هوا می‌کرد. ننه‌ش هم با چرخ پشم‌ریسی‌ش کار می‌کرد و خرج زندگی‌شون رو می‌داد. آخر سر هم طرف رفت با دختر پادشاه عشق و حال.

 


 




 


...............................................................
حقیر به‌شدت از اطناب مخل بی‌زارم

 

 

|| # || شنبه 1387/02/14 ساعت 16:13   add to balatarin
 اُمپرازول، هر صبح یک عدد ناشتا + رانیتیدین یک عدد شبها
خدا انگار خودش می‌بردمان هرکجا که می‌خواهد این روزها و خودش هم برمی‌گرداندمان.
هیچ انگیزه‌ای برای هیچ کار مزخرفی ندارم این روزها

لیبل: ما سگ‌مردمان - روز اول ماه می

 

 

 

 

 

 

 

|| # || پنجشنبه 1387/02/12 ساعت 22:25   add to balatarin
 .
گرمای مزخرف این‌روزها عجیب "آب" می‌طلبد...

 

 

 

 

 

 

 

 

|| # || سه شنبه 1387/02/10 ساعت 20:18   add to balatarin
 تبریز نامه

هفته‌ی پیش رفته بودیم تبریز. البته به اون‌صورت جالب نبود، ولی در کل بد نشد. آب و هوایی هم عوض‌کردیم. از جاهای دیدنیش هم یه چندجایی رفتیم مث مسجد کبود و شاه‌گلی و مقبرة‌الشعرا. عکس هم همین‌جوری گرفتیم واسه تنوع.


مسجد کبود:
مسجد کبود 
مسجد کبود 
مسجد کبود 
مسجد کبود 
مسجد کبود
مسجد کبود
مسجد کبود 
مسجد کبود 


شاه‌گلی:
شاه گلی
شاه گلی > (:
شاه گلی


مقبرة‌الشعرا:
مقبرة الشعرا 


...............................................................
البته عکس خیلی زیاد بود. تبریز هم جاهای دیدنی دیگه‌ای زیاد داره که وقت نشد بریم. یه چندجایی هم رفتیم که عکس نشد بگیریم. همین دیگه خلاصه. (:

 

 

 

|| # || دوشنبه 1387/02/09 ساعت 9:34   add to balatarin
 lets some fOlks



 If you want a lover
I'll do anything you ask me to
And if you want another kind of love
I'll wear a mask for you
If you want a partner
Take my hand
Or if you want to strike me down in anger
Here I stand
I'm your man

If you want a boxer
I will step into the ring for you
And if you want a doctor
I'll examine every inch of you
If you want a driver
Climb inside
Or if you want to take me for a ride
You know you can
I'm your man

Ah, the moons too bright
The chains too tight
The beast wont go to sleep
I've been running through these promises to you
That I made and I could not keep
Ah but a man never got a woman back
Not by begging on his knees
Or I'd crawl to you baby
And I'd fall at your feet
And I'd howl at your beauty
Like a dog in heat
And I'd claw at your heart
And I'd tear at your sheet
I'd say please, please
I'm your man

And if you've got to sleep
A moment on the road
I will steer for you
And if you want to work the street alone
I'll disappear for you
If you want a father for your child
Or only want to walk with me a while
Across the sand
I'm your man


Listen
Here 

 

 

|| # || یکشنبه 1387/02/01 ساعت 2:17   add to balatarin
 پرسپولیس سرور استقلاله. لاغیر. ولا بنحو آخر.
گاهی آدم‌ها در مقیاس‌های وسیعی اسکل می‌شوند. بعضی‌ها بیش‌تر، بعضی‌ها کم‌تر.
مهم آن بود که بالا گفتم: "پرسپولیس سرور.." الی‌آخر.

 

 

 

 

 

 

 

|| # || شنبه 1387/01/24 ساعت 1:6   add to balatarin
 .
آدم که بعضی وقت‌ها توی کوچه و خیابون راه می‌ره، همین‌طوری الکی‌الکی چقدر آدم شبیه خودش پیدا می‌کنه ها.
مثلاً من از همین دیروز تا حالا دو سه‌تا آدم شبیه خودم پیدا کردم

 


 

 

 

 

 

|| # || سه شنبه 1387/01/20 ساعت 14:32   add to balatarin
 APril fOOl in the 13bedaR

دیشب خوابت را دیدم.
حوالی ساعت چهار صبح بود که خوابت را دیدم...
تو بودی و یک ساحل دریای بی‌نهایت. نشسته بودی لب ساحل. پاچه‌های شلوارت را تا زانو بالا زده بودی، دست‌هایت را هم روی زانوهایت گذاشته بودی و اهرم کرده بودی زیر چانه‌ات.
روی تخته سنگ کوچکی نشسته بودی و ساق پاهایت درون آب بود. یعنی موج که می‌آمد می‌رفت درون آب و موج که برمی‌گشت، انگشت‌های پایت کم‌کمَک از لابلای ماسه‌های ساحل نمایان می‌شد. دروغ نشود، یادم نمی‌آید که هوا چه‌طور بود. فقط یادم است موهای تو را باد به سمت مشرق هدایت می‌کرد. (به سمت خورشید). پایین‌تر که رفتم، [وقتی می‌گویم رفتم یعنی رؤیا رفت، نه من. یعنی من آنجا نبودم که بروم. من فقط تماشا می‌کردم که رؤیا کجا می‌رود] زیر آب، به فاصله‌ی کمی از پاهای تو، انواع و اقسام ماهی‌ها حلقه زده بودند.. بزرگ و کوچک، همگی دور پاهای تو جمع شده بودند. و با یک نظم خاصی می‌چرخیدند. از آب که آمدم بیرون، بالاتر از آن‌جا که نشسته بودی، بالای سر ِتو، پرنده‌ها در آسمان بودند. آن‌ها هم حلقه زده بودند. به گمانم خوش‌حال بودند. خیلی خوش‌حال. باز هم بالاتر رفتم. [یعنی رؤیا رفت] این‌بار خیلی بالاتر.. دیگر فقط فرشته‌ها بودند. آن‌ها هم حلقه زده بودند و تو را نگاه می‌کردند. نفهمیدم چرا به تو زل زده بودند. باز بالاتر رفتم. بالای بالا. آن‌جا عرش بود و خدا. [رؤیاست دیگر. خیلی بالا می‌رود.. آن‌قدر بالا می‌رود که خدا را هم می‌توانی ببینی. اما دروغ نشود، من ندیدم. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چه شد. ولی من خدا را ندیدم]
از خواب که بیدار شدم، دیگر نه تو بودی نه ساحل دریا. نه پرنده بود، نه ماهی‌ای نه فرشته‌ای... ولی خدا بود.
بیدار که شدم فقط خدا بود.
که ای‌کاش نبود.

 

 

 



□ □ □
کاش این نحسی سیزده‌ام زود به‌در شود

 


 

|| # || چهارشنبه 1387/01/14 ساعت 10:53   add to balatarin
 .

و ما نوح را فرستادیم به سوی قوم‌اش. و او در میان آن‌ها نه‌صد و پنجاه سال زندگانی کرد. ولی طوفانی آمد و همه‌ی قوم‌اش را هلاک کرد. و آنان ظالم بودند.

{سوره عنکبوت | ۱۴}

 

 

 

 

 

 

|| # || یکشنبه 1387/01/11 ساعت 16:11  add to balatarin
 هذیان‌نامه‌ی نیمه‌شب هفتـــم

شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــوندش را آشفته نکرده بود، با آن پیشانی‌ ِبلندش که به ماه می‌مانست، و یا مثلاً اگر پسرک آن‌جا نبود، یا اصلاً نبود، امروز داستان جور دیگری بود. شاید اگر آن‌روز موهای بلــونــ...



 

|| # || چهارشنبه 1387/01/07 ساعت 0:40  add to balatarin
 اندر احوالات شب عید من و ...

* از اون‌جایی که من پایبندی خاصی به اصول سنتی و ایرونی و این چیزها دارم، این چندروز به‌جد مشغول خونه‌تکونی و این‌حرفها بودم. و تازه امروز بعد از ظهر فارغ شدم. خیلی کار خوبیه این خونه‌تکونی. خیلی هم مزیت داره. از مزیت‌هاش اینه که مثلاً آدم خیلی‌چیزهایی که قبلاًتر ها فک‌می‌کرد گم‌شون کرده رو پیدا می‌کنه. من هم یه چندتا چیزی که فک می‌کردم گم‌شون کردم رو پیدا کردم ولی چون الان نه وقشو دارم نه حوصله شو، نمی‌گم چیا بود. حالا بعداً اگه وقت شد می‌گم. مزیت بعدیش اینه که آدم حس خیلی خوبی بهش دست می‌ده وقتی از این کارا می‌کنه و وقتی آخرسر می‌بینه همه چی که قبلاً نگاهش هم نمی‌کرد از شدت کثیفی، الان داره برق می‌زنه. اون‌جاست که آدم می‌تونه خیلی موذیانه بشینه یه‌گوشه و در و دیوار خونه‌شو تماشا کنه و حتا سری هم تکون بده و اینا. مزیت بعدیش اینه که آدم در حین انجام خونه‌تکونی به خیلی چیزها که برمی‌خوره، یاد خیلی چیزهای دیگه می‌افته. و کلی کیفور می‌شه. در کل خیلی حال می‌ده. امروز به شستن شیشه ها و دستمال کشیدن در و دیوار گذشت و دیروز هم صرف کارهای اولیه‌ی جمع‌آوری آت و آشغال‌ها شد. دیروز حدوداً نصف روز تموم داشتم مقواها و کاغذگلاسه های تمرین خطم رو از این‌ور و اون‌ور جمع می‌کردم. همه‌ش رو هم انداختم توی این پلاستیک بزرگا و روش نوشتم "کاغذ و این‌ها" تا دل یه نون‌خشکی رو خوش کنم شب عیدیه. البته خیلی از خوشنویسی‌ها خداییش کارای تمیزی بود ولی چه کنم که جای کافی واسه‌ی چیزای دیگم نداشتم.

* از اون‌جایی که سیستم (به ضم ت) کامپیوتر حقیر هم مدت‌های مدیدی بود که تکانده نشده بود، کامپیوترمان را هم تکاندیم و حالی بهش دادیم. کارهای زیادی کردیم اولیش این‌که چندتا دونه فیلم دی‌وی‌دی که روی هارد (=حارد) داشتیم رو رایت کردیم روی دی‌وی‌دی. از همین مورد اول حدود ۷۵ گیگ از هاردمان آزاد شد. بعدش یه‌سری عکس و طرح قدیمی که مربوط بود به زمان دانشجویی و این‌ها رو به کلی پاک کردیم و از این‌جور کارا. و از همه مهمتر ویندوز رو هم عوض کردیم اساسی. خلاصه سیستم‌ـم الان داره پرواز می‌کنه. تا یادم نرفته اینم اضافه کنم که کیبورد رو هم تکاندم. اصولاً کیبورد من داستان داره. هر چندوقت یه‌بار ضروری‌ـه که تکونده بشه. تا انواع خورده بیسکوییت و تنقلات و موی سر و از این‌جور چیزهایی که احیاناً داخلشه، دور ریخته بشه. البته خیلی‌ها از من در این مقوله اوستا ترند. نمونه‌ش غزل. چند وقت پیش می‌گفت من توی کیبوردم چایی شیرین هم ریختم. که البته هیچی‌ش هم نشده. خب من در مقابل ایشون درس پس می‌دم. (ولی بستگی به جنسش هم داره)

* پارسال این موقع از شهریار برگشته بودیم. یادش به‌خیر. یک‌سال گذشت. پارسال این‌جا در مورش نوشته بودم.

* امروز بیست‌و‌نه اسفنده. فردا هم سال تحویل می‌شه. البته "تحویل" سال واژه‌ی فارسی نیست. واژه‌ی عربی‌ـه. ولی راستش من هرچی دنبال معادل فارسی براش گشتم پیدا نکردم. به‌هرحال غرض این‌که تبریک می‌گم سال نو رو. امیدوارم برای همه‌ی دوستای وبلاگی و غیر وبلاگی، سال جدید سال بسیار باحالی باشه و پر از پول. D: به هر چی می‌خواین هم برسین ایشالا.



 

|| # || چهارشنبه 1386/12/29 ساعت 17:56   add to balatarin
 خاطره خود کلانتر جان است. بر سرت بشکند هوار شود. مثل زندان ژان‌وال‌ژان است
*
آدم گاهی فیلش یاد هندوستان می‌کند...


 

 

 

 

 

|| # || دوشنبه 1386/12/27 ساعت 10:46   add to balatarin
 جمعه‌ی آخر سال است. آه...
dissection

امروز موس‌ام (=ماوس، موشواره، موشموشک) رو تشریح کردم به روش سوئیسی.

□ □ □

اصولاً گاهی آدم باید به مسائل مملکت حسن ظن داشته باشه. یعنی ورای از هرگونه تصوری، داشتن حسن ظن بهتر از نداشتن آن است. در واقع اگه آدم خواست به چیزی یا کاری نظری داشته باشه بهتره که با حسن همراه باشه. این‌طوری هم برای اعصاب و روان خودش بهتره و هم برای زندگی‌ش. از طرفی هم لااقل با خودش این تصور رو داره که می‌گه من هم یک میلیونیوم در تعیین این آدم‌ها نقش داشته‌م. این طوری بهتر از اینه که تصور کنه که همون یک میلیونیوم هم تأثیر نداشته. از بُعد روان‌شناختی قضیه عرض می‌کنم. این طوری سفارش شده. یعنی آدم بهتره همیشه در مسیری حرکت کنه که دغدغه‌ای به دنبالش نباشه. البته ممکنه شما بگین من رأی نمی‌دم هیچ دغدغه‌ای هم ندارم. خب این کلاً قضیه‌ی دیگریست. ولی اگه قرار شد دغدغه‌ای ایجاد بشه، آدم رأی بده منطقاً بهتره. حالا که قرار شد رأی بده باز همون منطق حکم می‌کنه که به اون آدم‌هایی که دوست داره رأی بده. روی این حساب‌ها ما هم امروز انتخابات کردیم.

□ □ □


خلاصه امروز موسم رو تشریح کردم و بعدش هم یه موس سونی ِآشغال خریدم. یادمه دو سال و نیم پیش زیاد می‌شنیدم که موس بی‌سیم هم اومده به بازار. خلاصه همون موقع‌ها بود که رفتم یه موس فراسو ِبی‌سیم خریدم به قیمت بیست و سه هزار تومن. حقیقتاً چیز شیک و سوسولی بود ولی بعد از یه مدت به‌خاطر مسائلی گذاشتمش کنار. اولاً وزن زیادی داشت و واسه طراحی‌های جزئی، به‌غایت آدم رو عذاب می‌داد. چون اصل در هر موس اینه که روان بگرده. و این اصل در این‌گونه موس‌ها کمتر رعایت می‌شد. (حتی اگه توی تنظیمات سرعتش بسیار بهش ور بری) چون باطری می‌خورد و ادوات بیشتری هم درش گنجانده شده بود و لذا وزن بیشتری داشت. البته ممکنه شما نظر من رو تأیید نکنید. و بگید با موس بی‌سیم هم کیف دنیا رو می‌کنید. باید بگم نظر شما محترم ولی برای من این‌جا هیچ اهمیتی نداره. و ثانیاً از اون‌جایی که شارژی بود، وقتی شارژش تموم می‌شد دیگه عملاً کار رو تعطیل می‌کرد. لذا انداختمش دور.
اون موس بی‌سیم رو که انداختم دور، به این نظریه پایبندتر شدم که آدم باید راحتی و علاقه‌ی خودش رو در اولویت قرار بده و نه سوسولیت رو. از اون به بعد به موس‌های کم‌وزن و البته کم‌قیمت رو آوردم. (مثل همون موسی که امروز تشریحش کردم.) و با این موس آشغال سونی هم اکیداً حال می‌کنم. اون موس قبلیه رو هم که تشریح کردم دلیل داشت. و گرنه معرکه بود. دلیلش این بود که کلیک چپش مستهلک شده بود و کار نمی‌کرد. من هم برای تنوع این شکلیش کردم.   D:<



 

|| # || جمعه 1386/12/24 ساعت 19:32   add to balatarin
 .
*
من همین‌جا فتوا می‌دهم؛
"امسال مسلمین عید ندارند"
دلیلش را هم نمی‌خواهم بگویم

 

 

 

 


 

|| # || جمعه 1386/12/24 ساعت 2:14   add to balatarin
 Even if she gets her 6teeN

*
آرام و با طمأنینه لامپ اتاقش را روشن کرد. رفت و روی صندلی جلوی آینه‌ی میز توالتش نشست. صورتش را برانداز کرد... تولد شانزده سالگی‌اش بود. مدادش را برداشت و خط‌چشم پررنگی برای خودش کشید و با ماتیک سرخ ِبراقش، لبش را سرخ ِ سرخ کرد. روی گونه‌هایش پودر مالید و دستی هم به موهایش کشید. تولد شانزده سالگی‌اش بود. دوباره صورتش را برانداز کرد، بهتر شده بود.
آن طرف اتاق، روی میز، قاب عکس پدر بود. نشست و قاب عکس پدر ِ کِراکی‌اش را برداشت و آن را بوسید. کنار قاب عکس پدر، قاب عکس زنی بود که گوشه‌ی بالایش با ربان مشکی بلندی تزئین شده بود. آن را هم برداشت و بوسید. سرخی ِلبش روی شیشه‌ی قاب عکس پدر حک شده بود. سرخی ِلبش روی شیشه‌ی قاب عکس مادر هم حک شده بود. هر دو قاب عکس را از طرف عکسش روی زمین گذاشت. بلند شد و از روی تختش عروسک نسبتاً بزرگی را برداشت و در آغوش گرفت. به دست عروسک کارتی بود که رویش چیزی نوشته شده بود. چشم‌هایش خیس شد. چند قطره اشک هم پنکیک روی صورتش را خراب کرده بود. تولد شانزده سالگی‌اش بود.
از اتاقش بیرون آمد و آرام آرام به طرف مقصدی که می‌دانست، راه افتاد. در راه چشمش به بسته‌ی کوچکی افتاد که صبح برای پدر از پارک گرفته بود. یادش افتاد غروب که پدرش بیاید، باید بسته مواد را به او بدهد. اعتنایی نکرد و در خانه را باز کرد. تولد شانزده سالگی‌اش بود.
پله‌ها را یکی یکی بالا رفت،
حالا روی بام بود.

[چند دقیقه بعد]

خیابان پر بود از زن‌ها و مردهایی که به چیزی خیره شده بودند. پیرزنی ناله می‌کرد. آن‌طرف زنی عق می‌زد. آن‌طرف تر زن دیگری بچه‌ها را از صحنه دور می‌کرد. و کسی فریاد می‌زد "یکی بیاد این جنازه رو جمع کنه". ساعت دوازده ظهر بود. آفتاب عمود می‌تابید. و آسفالت داغ خیابان پر بود از لخته‌های ریز و درشت خون. آسفالت قرمز ِقرمز شده بود. و لباس مشکی دخترک هم.
تولد شانزده‌سالگی‌اش بود

 


 

|| # || شنبه 1386/12/18 ساعت 13:28   add to balatarin
 آن یکی شیری‌ست کادم می‌خورد...
*
یه ضرب‌المثل هست که می‌گه:
فلفل نبین چه ریزه،
برو دُرشتاشو سوا کن.

 

 

 


ورژن قبلی‌شو
[اینجا] نوشته بودم


 

|| # || سه شنبه 1386/12/14 ساعت 19:16  add to balatarin