تبليغاتX
.orange juice.
 برای همه‌ی شب‌چله هایی که دیگر برق نمی‌زنند

یلدا که می‌شود،
من هستم
تو هستی
و صد دانه یاقوت درشت، که دانه‌ دانه‌شان می‌کنم برای روز مبادایی که نمی‌خواهم بدانم چه می‌شود.
...





یلدا که می‌شود یاد خانه مادربزرگ می‌افتم، یاد کریسمس، یاد پاپانوئل‌اش، یاد هندوانه‌های قرمزی که قاچ قاچ می‌کردم، یاد برفی که به‌سختی می‌بارد، سرمایی که دوست‌داشتنی‌ست و مهتاب، که همه شهر را روشن می‌کند.

یلدا که می‌شود یاد آن نسکافه‌های تلخی می‌افتم که سالها پیش، در برادفورد خوردیم، و آن مسافت کذایی در آن شب سردِ بارانی را تا منچستر، تا خود صبح، درون ماشین قطره‌های باران را بدرقه کردیم.

یلدا که می‌شود یاد چین و چروک های دستهایی می‌افتم که کنار بخاری می‌نشست و منتظر نوه‌ها و نتیجه‌هایش می‌ماند تا بیایند. و با آمدنشان، از شعف مثل ابر بهار گریه می‌کرد.

یلدا که می‌شود یاد نارنگی‌هایی می‌افتم که انگار همین دیروز بود که پرپرشان می‌کردم، درون بشقاب می‌گذاشتم و به مهمان‌ها تعارف می‌کردم.

یلدا که می‌شود یاد آن پیش‌درآمد بی‌بدیل "بارون" شجریان می‌افتم با آن تصنیف دلفریب دشتی از کلهر.

یلدا که می‌شود یاد آن شبهای درازی می‌افتم که تا خود صبح یواشکی اشک‌هایم می‌آمد و همانطور کف اتاق خوابم می‌برد.

یلدا که می‌شود یاد "لبخند" مهربان تو می‌افتم، و به نگاه‌هایی که در نگاهت قفل می‌کردم...

یلدا که می‌شود یاد آن شالگردن چهارخونه سورمه‌ای می‌افتم که دو یا سه زمستان، بهترین همدم‌ام بود.

یلدا که می‌شود انگار مضطربم، انگار باید گریه کنم تا آرام شوم...

یلدا که می‌شود می‌ترسم انگار... از اینکه تمام‌شود، از اینکه دیگر نیاید می‌هراسم.

یلدا که می‌شود انگار تو می‌خوانی مرا، انگار می‌دانی در دلم چه می‌گذرد، انگار تو هم با من می‌نویسی؛ سطر به سطر، کلمه به کلمه، حرف به حرف. انگار می‌خواهی برای یک شب هم که شده، با من باشی، انگار تو "من" می‌شوی و من "تو" می‌شوم. و یلدا وهم و خیال مرا به کجا که نمی‌برد...

یلدا که می‌شود می‌خواهم تا خود صبح، هی بنویسم و کاغذ سیاه‌کنم.

یلدا که می‌شود یاد سنت‌اگزوپری می‌افتم، و مسافرش، و دوست مهربانی که دیوان معینی‌کرمانشاهی را به من هدیه‌داد، و حالا دارد فارغ‌التحصیل می‌شود.

یلدا که می‌شود یاد خنده‌های زوریِ تو می‌افتم و باز می‌خواهم بیشتر گریه‌کنم.

یلدا که می‌شود انگار فرشته‌ها عرش را رها می‌کنند و به زمین گسیل می‌شوند، انگار جشن می‌گیرند، می‌رقصند، پایکوبی می‌کنند. و ستاره‌ها هم انگار بیشتر چشمک می‌زنند، نور می‌دهند، آتش‌بازی می‌کنند.

یلدا که می‌شود انگار کائنات، همگی محشور می‌شوند. انگار قیامت شده‌است.

یلدا که می‌شود می‌دانی، هوس نستعلیق می‌کنم... هوس می‌کنم اسمت را با قلم خیزران، درشت بنویسم و به دیوار قاب کنم.

یلدا که می‌شود یاد گل‌ومرغ های فرشچیان می‌افتم، و نقش‌های اغواگرانه تابلوی هنوز می‌خندد اش از مقابل چشمانم ساحرانه می‌گذرد.

یلدا که می‌شود می‌دانی، انگار هوس بال می‌کنم، می‌خواهم بپرم، می‌خواهم بشوم یکی از همان مرغ‌های مهاجری که بر فراز خلیج‌فارس، آزادانه می‌رقصند.

یلدا که می‌شود می‌خواهم تمام شب را تا صبح، به حافظ تفأل بزنم... فال بگیرم، فال بگیرم، فال بگیرم.

یلدا که می‌شود کسی انگار در ناقوس می‌دمد که تو کم‌کمَک باید بروی، و می‌روی... و من تنها می‌شوم، تنهاتر می‌شوم.

یلدا که می‌شود چیزی مثل "غم" انگار در وجودم رخنه می‌کند، خانه‌تکانی می‌کند، و نعره می‌زند که هنوز زنده‌ست...

یلدا که می‌شود هوس می‌کنم مثل مجانین، تا خود صبح بنشینم و به هلال ماه زل‌بزنم، هوس می‌کنم لمسش کنم، در آغوشش بگیرم.

یلدا که می‌شود... باز، یاد نگاه تو می‌افتم. و باز
حــــل مــــی‌شــــوم در تو.

یلدا که می‌شود می‌دانی، رؤیای تو مرا عذاب می‌دهد،

یلدا که می‌شود انگار رؤیای تو ذهنم را مسخ می‌کند و ادبیاتم را به بند می‌کشد.

یلدا که می‌شود یاد لطافت نفست می‌افتم و بخار گرمی که در سوز سرما‌، از هربار بازدم‌ات در هوا پخش می‌شد...

و باز،
انگار کسی در ناقوس می‌دمد که تو می‌روی، خواهی‌رفت،
و انگار یلدا که بشود، من باید تــنـهـا بمانم.

یلدا که می‌شود.
□□□□











.........................................................................
امسال دانشگاه سور و سات راه انداخته! لوگوی جشن امسال هم که از دست من بر می‌اومد سعی‌کردم کار خوبی بشه (معلی‌ست با یه ترکیب جدید). ببینید:

شب‌نشین مهرمهان 



|| # || جمعه 1386/09/30 ساعت 9:30   add to balatarin
 cuz its still falling
*
این همه باران که می‌بارد،
کاش یکی از ماهی‌مرده های مرا زنده می‌کرد

کاش






|| # || دوشنبه 1386/09/26 ساعت 21:7   add to balatarin
 some thoughts of philosophical neohumanism

مدتهاست از یک واژه‌ی مزخرف ادبیات فارسی می‌خوام انتقاد کنم، دنبال مقدمه‌ای می‌گشتم. ولی چون پیدا نکردم، همینجوری بی‌مقدمه می‌نویسم

یک فعلی هست به‌نام "وفق‌دادن"
- مثلاً می‌گویند: "فلانی، خودتو با فلان‌شرایطِ فلان‌آدم توی فلان‌جا وفق‌بده"
که فوق‌العاده فعل مزخرفی‌ست
(و من بدترین فحشی که بلدم همین مزخرف است)


به عقیده‌ام آدمی زنده‌ست تا خودش‌ را وفق ندهد. اگرچه نظریه کوفتی تکامل بگوید اینجوری باید بمیری (و لذاست که سالانه شونصدها نفر را به‌خاطر اینکه در وفق‌دادن ضعیف عمل کرده‌اند به بهانه‌های جورواجور از هستی ساقط می‌کنند و بعد هم تا شونصد سال اسمشان می‌شود اخ و تُف و رسمشان را هم نمی‌گذارند دهن‌به‌دهن بچرخد که مبادا از خاکسترشان دوباره روحی در کسی حلول کند و بعد دوباره زحمت سقط‌کردنش را به دوش بکشند) اما آدمی زنده است تا همین‌ها را ثابت کند. تا وفق‌ندهد خودش را با "شرایطِ فلان‌آدم توی فلان‌جا". والّا آدمی می‌شود یکی از همونهایی که چارلزداروین کبیر حکم به نابودی‌شان داده و من داروین را به‌خاطر همین دوست‌دارم، که مرا به شک می‌اندازد، به خنده وامی‌دارد و گاهی اشکم را درمی‌آورد، به تفکرات اومانیستیکی و نئواومانیستیکی ام فرامی‌خواند و هکذا.
و از همین‌جاست که من هم (مث خیلی‌ها) گاهی تکفیرش می‌کنم و گاهی هم می‌شود تابلویی برای همه عقایدم و بلندگویی برای همه‌چیزهایی که به آنها پایبندم و تریبونی برای حرفهایی که وجودم را می‌آزارد.


بله عزیزان من؛
البته این حرف‌های بالا به هیچ‌وجه سیاسی نیست. که اجتماعی‌ست، که درسی‌ست برای خانه و مدرسه و شهر و خیابون و دانشگاه و خانواده و حیاط‌خلوت و اینا، و از تک‌تکِ کلمات بالا می‌توان چیزهایی بس پیش‌پاافتاده را هم اراده کرد که روزانه بسیار با آنها دست و پنجه نرم می‌کنیم. و تو خود بخوان حدیث‌مفصل از این مجمل...

 





 

و مؤکداً می‌گویم، "وفق‌دادن" فعل خیلی مزخرفی‌ست
+ ای‌کاش بشود/می‌شد/خواهدشد روزی از صفحه ادبیات حذفش‌کنم


|| # || شنبه 1386/09/24 ساعت 1:58   add to balatarin
 زن بدکاره آمرزیده می‌شود

 یک نفر از فرقه فریسی‌ها، عیسی را برای صرف غذا به خانه خود دعوت کرد. عیسی هم دعوت او را پذیرفت و به خانه‌اش رفت. وقتی سر سفره نشستند، 
یک زن بدکاره که شنیده‌بود عیسی در آن خانه است، شیشه‌ای نفیس پر از عطر گران‌قیمت برداشت و به خانه آن فریسی آمد 
وارد اتاق شد و پشت‌سر عیسی، پیش‌پاهایش نشست و شروع‌کرد به گریه‌کردن. قطره‌های اشک او روی پاهای عیسی می‌چکید و آن زن با موهای سر خود آنها را پاک می‌کرد. او پاهای عیسی را می‌بوسید و روی آنها عطر می‌ریخت 
صاحب‌خانه که یک فریسی بود وقتی این وضع را مشاهده نمود و آن زن را شناخت به‌خود گفت: این نشان‌می‌دهد که عیسی پیغمبر نیست، چون اگر واقعاً خدا او را فرستاده باشد، باید بداند این چه‌جور زنی‌ست 
عیسی به خیالات دل او این‌طور جواب‌داد: "شمعون، می‌خواهم چیزی به تو بگویم" شمعون گفت: "بفرمایید استاد"
 آن‌وقت عیسی این داستان را برای او تعریف کرد: شخصی به دو نفر پول قرض‌داد. به‌یکی ۵۰۰ سکه و به‌دیگری ۵۰ سکه
 ولی هیچ‌کدام نتوانستند قرض او را پس‌بدهند. پس آن مرد مهربان هر دو را بخشید و پول خود را پس‌نگرفت. حالا به‌نظر تو کدام‌یک، از آن‌به‌بعد او را بیشتر دوست خواهند داشت؟
 شمعون جواب داد: به‌نظر من آن که بیشتر بدهکار بود. عیسی فرمود: درست است
 بعد رو به آن زن کرد و به شمعون گفت: به این زنی که اینجا زانو زده‌است خوب نگاه‌کن. وقتی به خانه تو آمدم به خودت زحمت‌ندادی که به من آب بدهی تا گرد و خاک پاهایم را بشویم، ولی او پاهای مرا با اشک چشمانش شست و با موهای سرش خشک‌کرد
 به رسم معمول صورت مرا نبوسیدی ولی از وقتی که داخل‌شدم تا حالا، این زن پشت‌سر هم پاهای مرا می‌بوسد
تو غفلت کردی که به رسم احترام روغن به سرم بمالی، ولی او پاهای مرا غرق عطر کرده است
بنابراین گناهان او که بسیار زیاد است بخشیده‌شد، چون به من خیلی محبت‌کرد. ولی هرکه کمتر بخشیده‌شده باشد، کمتر محبت نشان می‌دهد
بعد عیسی به آن زن فرمود: "گناهان تو بخشیده شد"

لوقا / فصل ۷
۳۶ تا ۴۸






+
 تکراری بود ولی خواندنی

|| # || دوشنبه 1386/09/19 ساعت 19:45   add to balatarin
 جیسون2

خدمت دوستان عرض‌شود که رفتم و آندرس رو ديدم. و بايد به اونايی که می‌گفتن سرکاريه و اين‌حرفا بگم‌که اشتباه فرموديد.
يه آدم قدبلند هیکلی که قدش دوبرابر من بود و به‌همراه دو نفر ديگه اومده بودن محل قرار. يکي‌شون دوستش بود که با هم اومده بودن ايران و اون‌يکي هم یه آقای ايراني بود که يه‌جورايي راهنما و مترجم‌شون بود، و البته راننده‌شون هم بود! (ازکجا پيداش کرده بودن نمي‌دونم)
در لحظه اول دیدار، جناب آندرس مارو بسیار محکم در آغوش گرفت انگار سالهاست منو می‌شناسه و بعدِ یه‌عمر منو پیداکرده!... خلاصه چند دقيقه‌اي به سلام و احوال‌پرسي و لبخند گذشت که آقاي مترجم گفت اینا می‌خوان برن خرید کنن. گفتم باشه بریم خرید! راه افتادیم و همون خیابون انقلاب رو پیاده رفتیم و رفقای ما اقلام فرهنگی مورد نیازشونو تهیه کردن! (از جمله انواع کاتالوگ ها و تابلوهای تزیینی و کارای منبت و معرق در سایزهای گوناگون) 
جالب بود که از حرفای اینا و مترجمه، من فهمیدم که کلمبیایی‌ها اسپانیولی حرف می‌زنن، البته آندرس بعد که من پرسیدم ‌گفت گویش کلمبیایی‌ها با اسپانیایی‌ها کمی فرق می‌کنه ولی به‌هرحال زبان مادریشون همون اسپانیولیه.
بعد از اتمام خریدِ رفقا، سوار ماشین شدیم و تو راه بسیار اختلاط نمودیم پیرامون اینکه چرا و چگونه شده که اینا فکر سفر به ایران به کله‌شون خطور کرده و برنامه‌های آینده‌شون چیه و قراره چندوقت اینجا بمونن و این‌حرفا، که بحثِ شیرینی شد و به درازا کشید و اندکی هم سیاسی شد! آخرش هم گفتن قراره یکشنبه صبح برن اصفهان و آخر هفته هم برگردن کشور خودشون! گفتم مگه نمی‌خواستی بمونی؟ گفت دوس‌داشتم ولی نمیشه و نمی‌تونم و این حرفا.. مث اینکه از لحاظ خونوادگی مشکل داشت و نمی‌تونست بمونه. منم گفتم امیدوارم این چند روزی که اینجایی بهت بد نگذره و بازم بیای این‌ورا!
یه‌کمی که رفتیم به مترجمه گفتم اگه برنامه‌تون به‌هم نمی‌خوره بنداز از جمهوری بریم یه ذره خیابونای اطرافم بگردیم، ایناهم یه ذره بیشتر حال کنن، گفتش این یکی دو روزی که اینا اومدن اینجا همش سوار ماشین من بودن و کل تهرانو گشتن و حال‌شون هم کردن!
این‌بار به سمت میدون بهارستان روانه‌شدیم و رفتیم تا رفقا مجلس‌مون رو هم ببینن. (انگار از تهران فقط همین ساختمون مجلس جدید رو ندیده بودن) یه نیم‌ساعتی هم طرفای ساختمون مجلس راه رفتیم و جناب مترجم هم بسیار از سرگذشت مملکت ما و این چیزها براشون داستان اسپانیایی تعریف کرد!
(مث‌اینکه قبلاً رفته بودن جاهای قدیمی تهران مث توپخونه و حسن آباد و بازار و این‌جور جاها رو دیده بودن)

بعد هم بنده خداحافظی کردم و از محضرشون مرخص شدم و ازشون قول گرفتم که بازم بیان ایران و رفتیم پی کار و زندگی خودمون. همین دیگه، تموم شد.





................
+ امروز هم از اون روزای بارونی بود..
خوش‌به‌حال این بنده‌خدا که توی این روزای‌بارونی گذرش به دیار ما افتاده بود!


|| # || جمعه 1386/09/16 ساعت 23:48   add to balatarin
 جیسون

عرض شود که یه قضیه جالبی واسه من پیش اومد گفتم واسه شمام تعریف کنم

دو سه هفته پیش بود که توی اینترنت سر یه ماجرایی با یه آقای کلمبیایی آشنا شدم به نام "آندرس" و فامیلی اش هم به گمونم جیسون بود. حالا اینکه چه جوری باهاش آشنا شدم و اینا مفصله، فقط بگم سر یه کار خوشنویسی خط ثلث، که من شونصد سال پیش نوشته بودم و توی یه سایتی آپلود کرده بودم، این آقا خوشش اومده بود و ایمیل منو پیدا کرده بود و یه شب اومد و دو سه ساعت با بنده چت کرد! منم با همون انگلیسی دست و پا شکسته ای که بلد بودم یه جوری سؤالاشو جواب می دادم و اینجوری شد که رفیق شدیم.. بعد هم در چند فقره دیگه باز چت کردیم (خودشم نقاش و رنگ روغن کاره)
و ما فهمیدیم این بشر از اون آمریکایی هاییه (از نوع جنوبی) که به مملکت ما بسیار عشق می ورزند و یه جورایی آدم باحالیه...

خلاصه این قضیه گذشت و یه مدت پیداش نبود تا اینکه دیشب اتفاق جالبی افتاد، دیدم یه ایمیل زده که اومده تهران و توی هتله!! و میخواد منو ببینه، نوشته بود آرزوش اینه که یه مدت توی ایران باشه و درس بخونه خلاصه ما رو میگی از اراده این آقا (و البته مقداری هم از اُسکلیّتش) دهنمون بسیار از تعجب وامونده بود و ...

علی ای حال برای فردا (پنج شنبه) باهاش تو میدون انقلاب قرار گذاشتم بلکه بفهمم حرف حسابش چیه و در مسیر هم ببرمش چند جایی از جمله دانشگاه کبیر تهران رو بهش نشون بدم، و به ارادتش به مملکت، بیفزایم و اینا. اتفاقات و حوادث احتمالی رو بعد از اینکه دیدمش تعریف می کنم  (:


|| # || چهارشنبه 1386/09/14 ساعت 17:51   add to balatarin
 Mistaken Dreams

*
i hate rainy days
i love rainy days

i hate my love
i love my hate


.
.
.
.

|| # || شنبه 1386/09/10 ساعت 0:53   add to balatarin
 بهارستان

-
دیشب طرفای ساعت ۹ توی ایستگاه بهارستان داشتم از مترو می اومدم بیرون که یه دفعه دیدم جلوی پام یه دختر شونزده هفده ساله از روی صندلی های کنار ایستگاه خورد زمین، بد جوری سرفه می کرد... بعد به سختی خودشو کشید بالا و نشست. رنگش کامل پریده بود و فقط سرفه می کرد. رفتم جلو هرچی می گفتم چی شده نمی تونست جواب بده. سه چهار نفر دیگه هم که اونجا بودن اومدن نزدیک تر و هرچی می گفتن چته چیزی نمی گفت. آخر دستاشو گرفته بودن که ببرنش بالا که یه جوری با اشاره و این چیزا فهموند اسپری آسمـشو می خواد! خلاصه من هم که همیشه یه چندتایی از این جونورا تو کیفم دارم یه دونه ونتالکس در آوردم و دادم خانم و ایشونم پنج شش تا پاف اساسی خالی کرد توی دهن مبارک تا حالش جا اومد و نفسی کشیـــــد!
بعدشم تشکر کرد و اینا، و ما هم با یک جور احساس "سوپرمن ایسم" پله های مترو را به طرف بیرون طی نمودیم.








 بعد التحریر 
: آقا ما نه انترنیم نه دکتر نه آمپول زن، من یه ذره آسم دارم و اسپری مصرف می کنم
(برا رفع شبهات)





.............................
+ رضا شیرازی هم مدام به بلاگفا حال میده

|| # || دوشنبه 1386/09/05 ساعت 16:39   add to balatarin
 able...
*
آفتاب بتاب
باران ببار
که خاک من هیچگاه
مثل امروز
"حاصلخیز" نبوده


این بار خاکم، خاک دیگری است!





نقطه


|| # || شنبه 1386/09/03 ساعت 2:35   add to balatarin