|
برای همهی شبچله هایی که دیگر برق نمیزنند
یلدا که میشود، cuz its still falling
*
این همه باران که میبارد، کاش یکی از ماهیمرده های مرا زنده میکرد کاش some thoughts of philosophical neohumanism
مدتهاست از یک واژهی مزخرف ادبیات فارسی میخوام انتقاد کنم، دنبال مقدمهای میگشتم. ولی چون پیدا نکردم، همینجوری بیمقدمه مینویسم یک فعلی هست بهنام "وفقدادن"
و مؤکداً میگویم، "وفقدادن" فعل خیلی مزخرفیست زن بدکاره آمرزیده میشود
● یک نفر از فرقه فریسیها، عیسی را برای صرف غذا به خانه خود دعوت کرد. عیسی هم دعوت او را پذیرفت و به خانهاش رفت. وقتی سر سفره نشستند، جیسون2
خدمت دوستان عرضشود که رفتم و آندرس رو ديدم. و بايد به اونايی که میگفتن سرکاريه و اينحرفا بگمکه اشتباه فرموديد.
جیسون
عرض شود که یه قضیه جالبی واسه من پیش اومد گفتم واسه شمام تعریف کنم دو سه هفته پیش بود که توی اینترنت سر یه ماجرایی با یه آقای کلمبیایی آشنا شدم به نام "آندرس" و فامیلی اش هم به گمونم جیسون بود. حالا اینکه چه جوری باهاش آشنا شدم و اینا مفصله، فقط بگم سر یه کار خوشنویسی خط ثلث، که من شونصد سال پیش نوشته بودم و توی یه سایتی آپلود کرده بودم، این آقا خوشش اومده بود و ایمیل منو پیدا کرده بود و یه شب اومد و دو سه ساعت با بنده چت کرد! منم با همون انگلیسی دست و پا شکسته ای که بلد بودم یه جوری سؤالاشو جواب می دادم و اینجوری شد که رفیق شدیم.. بعد هم در چند فقره دیگه باز چت کردیم (خودشم نقاش و رنگ روغن کاره) خلاصه این قضیه گذشت و یه مدت پیداش نبود تا اینکه دیشب اتفاق جالبی افتاد، دیدم یه ایمیل زده که اومده تهران و توی هتله!! و میخواد منو ببینه، نوشته بود آرزوش اینه که یه مدت توی ایران باشه و درس بخونه خلاصه ما رو میگی از اراده این آقا (و البته مقداری هم از اُسکلیّتش) دهنمون بسیار از تعجب وامونده بود و ... علی ای حال برای فردا (پنج شنبه) باهاش تو میدون انقلاب قرار گذاشتم بلکه بفهمم حرف حسابش چیه و در مسیر هم ببرمش چند جایی از جمله دانشگاه کبیر تهران رو بهش نشون بدم، و به ارادتش به مملکت، بیفزایم و اینا. اتفاقات و حوادث احتمالی رو بعد از اینکه دیدمش تعریف می کنم (: Mistaken Dreams
* بهارستان
-
able...
*
آفتاب بتاب باران ببار که خاک من هیچگاه مثل امروز "حاصلخیز" نبوده این بار خاکم، خاک دیگری است! نقطه |
|

