*
آرام و با طمأنینه لامپ اتاقش را روشن کرد. رفت و روی صندلی جلوی آینهی میز توالتش نشست. صورتش را برانداز کرد... تولد شانزده سالگیاش بود. مدادش را برداشت و خطچشم پررنگی برای خودش کشید و با ماتیک سرخ ِبراقش، لبش را سرخ ِ سرخ کرد. روی گونههایش پودر مالید و دستی هم به موهایش کشید. تولد شانزده سالگیاش بود. دوباره صورتش را برانداز کرد، بهتر شده بود.
آن طرف اتاق، روی میز، قاب عکس پدر بود. نشست و قاب عکس پدر ِ کِراکیاش را برداشت و آن را بوسید. کنار قاب عکس پدر، قاب عکس زنی بود که گوشهی بالایش با ربان مشکی بلندی تزئین شده بود. آن را هم برداشت و بوسید. سرخی ِلبش روی شیشهی قاب عکس پدر حک شده بود. سرخی ِلبش روی شیشهی قاب عکس مادر هم حک شده بود. هر دو قاب عکس را از طرف عکسش روی زمین گذاشت. بلند شد و از روی تختش عروسک نسبتاً بزرگی را برداشت و در آغوش گرفت. به دست عروسک کارتی بود که رویش چیزی نوشته شده بود. چشمهایش خیس شد. چند قطره اشک هم پنکیک روی صورتش را خراب کرده بود. تولد شانزده سالگیاش بود.
از اتاقش بیرون آمد و آرام آرام به طرف مقصدی که میدانست، راه افتاد. در راه چشمش به بستهی کوچکی افتاد که صبح برای پدر از پارک گرفته بود. یادش افتاد غروب که پدرش بیاید، باید بسته مواد را به او بدهد. اعتنایی نکرد و در خانه را باز کرد. تولد شانزده سالگیاش بود.
پلهها را یکی یکی بالا رفت،
حالا روی بام بود.
[چند دقیقه بعد]
خیابان پر بود از زنها و مردهایی که به چیزی خیره شده بودند. پیرزنی ناله میکرد. آنطرف زنی عق میزد. آنطرف تر زن دیگری بچهها را از صحنه دور میکرد. و کسی فریاد میزد "یکی بیاد این جنازه رو جمع کنه". ساعت دوازده ظهر بود. آفتاب عمود میتابید. و آسفالت داغ خیابان پر بود از لختههای ریز و درشت خون. آسفالت قرمز ِقرمز شده بود. و لباس مشکی دخترک هم.
تولد شانزدهسالگیاش بود
||
# || شنبه
1386/12/18 ساعت 13:28
