تبليغاتX
.orange juice.
 APril fOOl in the 13bedaR

دیشب خوابت را دیدم.
حوالی ساعت چهار صبح بود که خوابت را دیدم...
تو بودی و یک ساحل دریای بی‌نهایت. نشسته بودی لب ساحل. پاچه‌های شلوارت را تا زانو بالا زده بودی، دست‌هایت را هم روی زانوهایت گذاشته بودی و اهرم کرده بودی زیر چانه‌ات.
روی تخته سنگ کوچکی نشسته بودی و ساق پاهایت درون آب بود. یعنی موج که می‌آمد می‌رفت درون آب و موج که برمی‌گشت، انگشت‌های پایت کم‌کمَک از لابلای ماسه‌های ساحل نمایان می‌شد. دروغ نشود، یادم نمی‌آید که هوا چه‌طور بود. فقط یادم است موهای تو را باد به سمت مشرق هدایت می‌کرد. (به سمت خورشید). پایین‌تر که رفتم، [وقتی می‌گویم رفتم یعنی رؤیا رفت، نه من. یعنی من آنجا نبودم که بروم. من فقط تماشا می‌کردم که رؤیا کجا می‌رود] زیر آب، به فاصله‌ی کمی از پاهای تو، انواع و اقسام ماهی‌ها حلقه زده بودند.. بزرگ و کوچک، همگی دور پاهای تو جمع شده بودند. و با یک نظم خاصی می‌چرخیدند. از آب که آمدم بیرون، بالاتر از آن‌جا که نشسته بودی، بالای سر ِتو، پرنده‌ها در آسمان بودند. آن‌ها هم حلقه زده بودند. به گمانم خوش‌حال بودند. خیلی خوش‌حال. باز هم بالاتر رفتم. [یعنی رؤیا رفت] این‌بار خیلی بالاتر.. دیگر فقط فرشته‌ها بودند. آن‌ها هم حلقه زده بودند و تو را نگاه می‌کردند. نفهمیدم چرا به تو زل زده بودند. باز بالاتر رفتم. بالای بالا. آن‌جا عرش بود و خدا. [رؤیاست دیگر. خیلی بالا می‌رود.. آن‌قدر بالا می‌رود که خدا را هم می‌توانی ببینی. اما دروغ نشود، من ندیدم. نمی‌دانم چرا. نمی‌دانم چه شد. ولی من خدا را ندیدم]
از خواب که بیدار شدم، دیگر نه تو بودی نه ساحل دریا. نه پرنده بود، نه ماهی‌ای نه فرشته‌ای... ولی خدا بود.
بیدار که شدم فقط خدا بود.
که ای‌کاش نبود.

 

 

 



□ □ □
کاش این نحسی سیزده‌ام زود به‌در شود

 


 

|| # || چهارشنبه 1387/01/14 ساعت 10:53   add to balatarin