تبليغاتX
.orange juice.
 شبی بود..

جمعه باشد [مثل امروز]. طرف‌های غروب. هوا سرخ باشد. مخلوطی از نارنجی و سیاه. تنها باشی در یکی از این خیابان‌های شلوغ. راه بروی برای خودت. سلانه‌سلانه. آدم‌های جور واجوری از کنارت بگذرند. اعتنایی نکنی. بعد هوا کم‌کم نارنجی‌اش محو شود. سیاه شود. صدای اذان هم در آن گوشه‌ی خیابان پر شود. بغض گلویت را بگیرد. دلیلش را هم ندانی. دلستر بخری. بنشینی لبه‌ی جدول پیاده‌رو. نصف دلستر را بخوری. بقیه‌اش را هم خالی کنی توی جوی. دوباره راه‌بیفتی. کیف‌ات را بیندازی روی دوش‌ات. دست‌هایت را هم درون جیب‌ات بکنی. راه‌رفتن آدم‌ها را تماشا کنی. همین‌طور آرام راه بروی. انگار توان‌ات تحلیل رفته باشد. صدای اذان تمام شود. هنوز گلویت پر باشد از بغض. ندانی چرا. همین‌طور حدود دو ساعت راه‌بروی..
جمعه باشد. یک جمعه‌ی مزخرف مثل امروز. ساعت 10‌و‌نیم شب. کلید را به در بیندازی.. و تازه یادت بیفتد بدبختی‌های شنبه‌ات را..

 

 


 

 

|| # || جمعه 1387/02/20 ساعت 23:18   add to balatarin