عصبهای چشماش را میتوانستم ببینم که چگونه یکییکی تحریک میشدند و اشک را میساختند و پخش میکردند درون چشماش. و چین و چروکهای روی پیشانیاش را که میخواست پنهان کندشان ولی نمیتوانست. و خطهایی که روی چانهاش میافتاد و با دست پنهانشان میکرد، ولی ما میدیدیم.. و گونههایی که سرخ میشد، و داغ میشد، و مرد که گریه کرد. مثل ابر بهار. اگرچه نمیخواست گریه کند.
دوستی که زمانی میگفت مرد یعنی سنگ، یعنی سخت مثل سنگ. اصلاً یعنی همان سنگ. میگفت مرد اگر مرد باشد باید نلغزد، باید محکم باشد، باید قوی باشد، امروز گریه کرد. مثل سنگ، وقتی که گریه کند. مثل مرد. و ما دیدیم گریهاش را.
.....................
اینها را نوشتم برای محمد که دیروز سارایش را از دست داد. دیروز سارا مُرد. به همین راحتی. تازهگیها با محمد نامزد کرده بود. اینقدر اینجا ننوشتم تا امروز که خواستم بنویسم، این خبر را شنیدم.
اینروزها خبرهای بد زیاد شدهاند..
||
# || دوشنبه
1387/04/10 ساعت 23:24
