میدانم یک روزی هست یعنی یک روزی باید باشد که تو فارغ از همهجا خودت باشی، فکرت آزاد باشد و برای خودت و برای فکرت نگاه کنی، قلم بزنی و زندگی کنی. خودت باشی فارغ از همهچیز و همهکس.
مطمئنم یک روز میآید یعنی باید بیاید که تو آرام نشسته باشی روی مبل، پایت را هم روی پایت انداخته باشی و فکر کنی به اینکه میتوانی یکروزی یکجایی زیباترین داستان دنیا را خلق کنی. میآید آنروز که تو آرام آبمیوهات را میخوری، به موزیک مورد علاقهات گوش میدهی و ذهنات درگیر هیچچیز نیست. آنطرفتر هم روی میز، انبوه کاغذهای سیاهشده و یا دستنخورده ات مرتب روی هم چیده شده باشند، و منتظر باشی تا آبمیوهات تمام شود و بروی سروقتشان. یک عصر مثلاً یکشنبه یا چهارشنبه که هوا دلچسب است با یک آفتاب رقیق و دوستداشتنی که با ابر مخلوط شده باشد. و بیرون خانه هم پر باشد از رنگهای شاد و گنجشکهایی که هرازگاهی پشت پنجره مینشینند و قطرههای بارانی که شاید هرازگاهی به پنجره بخورند. و تو آرام لبخند میزنی و فکر میکنی به همهچیزهای زیبایی که میخواهی در داستانات باشند.
یک روزی هست. یعنی باید باشد.
||
# || شنبه
1387/04/15 ساعت 16:18
