<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>.orange juice.</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 02 Jul 2008 17:56:32 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>.</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-145.aspx</link>
<description>برق هم که این‌جوری...&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 02 Jul 2008 17:56:32 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=145</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-145.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سارا</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-144.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;عصب‌های چشم‌اش را می‌توانستم ببینم که چگونه یکی‌یکی تحریک می‌شدند و اشک را می‌ساختند و پخش می‌کردند درون چشم‌اش. و چین و چروک‌های روی پیشانی‌اش را که می‌خواست پنهان کندشان ولی نمی‌توانست. و خط‌هایی که روی چانه‌اش می‌افتاد و با دست پنهان‌شان می‌کرد، ولی ما می‌دیدیم.. و گونه‌هایی که سرخ می‌شد، و داغ می‌شد، و مرد که گریه کرد. مثل ابر بهار. اگرچه نمی‌خواست گریه کند.&lt;BR&gt;دوستی که زمانی می‌گفت مرد یعنی سنگ، یعنی سخت مثل سنگ. اصلاً یعنی همان سنگ. می‌گفت مرد اگر مرد باشد باید نلغزد، باید محکم باشد، باید قوی باشد، امروز گریه کرد. مثل سنگ، وقتی که گریه کند. مثل مرد. و ما دیدیم گریه‌اش را.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;.....................&lt;BR&gt;این‌ها را نوشتم برای محمد که دیروز سارایش را از دست داد. دیروز سارا مُرد. به همین راحتی. تازه‌گی‌ها با محمد نامزد کرده بود. این‌قدر این‌جا ننوشتم تا امروز که خواستم بنویسم، این خبر را شنیدم.&lt;BR&gt;این‌روزها خبرهای بد زیاد شده‌اند..&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 19:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=144</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-144.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-143.aspx</link>
<description>حقیر به این نتیجه رسیده‌م که بهترین جا برای معاشقه &quot;&lt;FONT color=#999999&gt;مترو&lt;/FONT&gt;&quot;ست. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 20:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=143</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-143.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...The UARALz dOOm Metal great experienCes</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-142.aspx</link>
<description>&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://hnegaresh.googlepages.com/uaral2.JPG&quot; target=_blank&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: #ff6600 1px solid; BORDER-TOP: #ff6600 1px solid; BORDER-LEFT: #ff6600 1px solid; BORDER-BOTTOM: #ff6600 1px solid&quot; height=180 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://hnegaresh.googlepages.com/Caudal-Aciago.JPG&quot; width=260&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;{ &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://orangemuzic.blogfa.com/post-21.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=1&gt;Surendered To The Decadence . part II&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=1&gt; }&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Jun 2008 00:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=142</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-142.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر احوالات آقای ح</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-141.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#999999&gt;[روز، صحنه روشن، &lt;BR&gt;بازیگران به ترتیب من و آقای ح سر میز صبحانه، و راوی آن‌طرف‌تر کنار صندلی]&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- من به آقای ح:&lt;/FONT&gt; تو فرم پایان‌نامه‌تو کامل کردی؟&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- آقای ح:&lt;/FONT&gt; نه&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;[استکان چای‌اش را تا نیمه سرمی‌کشد]&lt;BR&gt;- من:&lt;/FONT&gt; وقت‌ش الانه ها. دیر می‌شه&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- آقای ح:&lt;/FONT&gt; می‌دونم&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- من:&lt;/FONT&gt; پس چرا نرفتی سراغ‌ش؟&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- آقای ح:&lt;/FONT&gt; &lt;FONT color=#999999&gt;[همان‌طور که روی نان کره می‌مالد]&lt;/FONT&gt; نمی‌دونم.. حس‌ش نیست.. به‌گمونم پریود شدم. می‌فهمی که؟&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;- من: &lt;/FONT&gt;اووو‌م.. آره.. می‌فهمم &lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;&lt;BR&gt;[صحنه تاریک می‌شود]&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 25 May 2008 10:58:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=141</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-141.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>...&quot;algunos naranja antiguos coSas, como &quot;Hola</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-140.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعضی سلام‌ها هستند که حتا اگر سال‌ها بگذرد هم گاهی یادشان که می‌افتی یک‌جایی ته دل‌ات می‌لرزد. گیرم حتا دل‌ات دیگر مثل قدیم شور لرزیدن نداشته باشد هم. گیرم حتا بخواهی دیگر دل‌ات اصلاً نلرزد هم. گیرم حتا بخواهی به‌یادشان نیفتی هم...&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;□&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;بعضی سلام‌ها هستند که طنین‌شان، روی مغز آدم می‌نشیند. مدت‌های مدید همان‌جا می‌ماند. خانه می‌کند. رسوب می‌کند. گاهی سال‌ها می‌گذرد. دیگر فراموش‌شان هم می‌کنی. ولی آن‌ها هم‌چنان هستند. همان‌جا. ولو دیگر حتا یادت هم رفته باشدشان. و بعد از چند سال که دوباره یادشان می‌افتی، دل‌ات با یک‌چیز مزخرفی عجین می‌شود. مثل بغض شاید. بعد پژواک آن سلام را در مغزت می‌شنوی و همان چیز ِ مزخرفِ ته دل‌ات تو را عذاب می‌دهد.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;□&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;آن قدیم‌ترها یادش بخیر. که بعضی سلام‌ها را دوست داشتی. آن قدیم‌ترها یادش بخیر. که بعضی سلام‌ها را دوست‌داشتی. آن قدیم‌ترها یادش بخیر. که بعضی سلام‌ها را دوست‌داشتی.&lt;BR&gt;بعضی سلام‌ها یادش بخیر.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;□□□ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 20:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=140</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-140.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-139.aspx</link>
<description>امشب، این‌جا آسمان ساده‌ای دارد. ساده. مثل عطر بهارنارنج.&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;[چهار و ده‌ دقیقه‌ی بامداد. &lt;BR&gt;تهران. سه‌شنبه. سی‌و‌یک اردی‌بهشت هشتاد‌و‌هفت خورشیدی]&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 20 May 2008 01:02:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=139</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-139.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شنبه‌نامه، به‌روایت مستند</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-138.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;آقا ما از چند روز قبل به یکی از دوستان سپرده بودیم برامون بلیط کنسرت لطفی رو جور کنه. واسه‌ی روز شنبه. بریم ببینیم لطفی بزرگ قراره تو برنامه‌ش چه چیزهایی رو کنه. یعنی کلاً حساب کرده بودیم روی این قضیه. حتی گفته بودیم دوتا بلیط بگیر احیاناً شاید کسی هم اومد با ما. ایشون هم قول مساعد داده بود و اینا. خلاصه گذشت و ما هم برنامه‌ریزی کردیم واسه‌ی شنبه بعد ایشون خیلی یه‌دفعه‌ای اس‌ام‌اس می‌ده به ما و می‌گه &quot;&lt;EM&gt;حاجی اوکی نشده&lt;/EM&gt;&quot;. بعد ما هم خیلی ریلکس و رفاقتانه می‌گیم &quot;&lt;EM&gt;حاجی ایراد نداره&lt;/EM&gt;&quot;. بعد می‌گیم چه کنیم حالا، که همین‌طوری یه‌دفعه‌ای یاد بازی پرسپولیس‌سپاهان می‌افتیم. ما هم که به‌هرحال آره. دودوتا چهارتا می‌کنیم و می‌گیم &quot;&lt;EM&gt;خب ورزش‌گاه هم‌چین جای بدی هم نیست، درسته تماشاگرنما این روزا زیاد شده و توی بورسه و اندکی ترس‌ناکه. و درسته که ممکنه زیر ازدحام جمعیت ناقص بشیم و بریم بهشت‌زهرا. ولی خب گاهی هم‌چین تجربه‌هایی لازمه&lt;/EM&gt;&quot;. بعد تصمیم می‌گیریم دل رو بزنیم به دریا و بریم ورزش‌گاه. بعد یادمون می‌افته که &quot;&lt;EM&gt;راستی فلانی می‌خواد بره استادیوم واسه عکاسی. بریم بلکه اون رو هم اون پایین‌ها دیدیم و رفتیم پیش‌ـش&lt;/EM&gt;&quot;. تماس می‌گیریم به فلانی و می‌گیم &quot;&lt;EM&gt;حاجی برنامه‌ـت واسه ورزش‌گاه اوکی‌ـه؟&lt;/EM&gt;&quot; می‌گه &quot;&lt;EM&gt;آره حاجی دوربینت رو وردار بیار که سر ظهر درها رو می‌بندند یعنی چون جمعیت پُر می‌شه&lt;/EM&gt;&quot;. بعد طرف‌های ظهر ما دوربین و بند وبساط رو ور می‌داریم و واسه اولین بار عازم ورزش‌گاه می‌شیم. و احساس جالبی داریم. بعد به نزدیکای ورزش‌گاه که می‌رسیم تلفن لامصب زنگ می‌زنه و یه‌چیزهایی می‌گه مبنی بر این‌که الان آقای فلانی یه‌جایی با ما قرار داره و ما باید ایشون رو درست در همین ساعت ببینیم. بعد ما کلاً می‌خندیم به این قضیه و کلاً همین‌طوری یه‌دفعه‌ای مسیر ورزش‌گاه رو برمی‌گردیم تا مسیر معتنابه‌ـی رو در شهر طی کنیم تا بریم پیش آقای فلانی... بعد چهارپنج ساعت هم اون‌جا کارمون طول می‌کشه و حتا نمی‌تونیم بازی رو از تلویزیون نگاه کنیم. بعد همین‌طوری که داریم به حرف‌های آقای فلانی گوش می‌دیم و توی دل‌مون یه‌چیزایی نثارش می‌کنیم، و بازی هم شروع شده، اس‌ام‌اس می‌آد که &quot;&lt;EM&gt;یه گل خوشگل زدیم&lt;/EM&gt;&quot;. کمی خوش‌حال می‌شیم و به حرف‌های آقای فلانی بیشتر گوش می‌دیم و حتی باهاش هم‌فکری هم می‌کنیم و قول مساعد می‌دیم برای هم‌کاری. بعد طرف‌های ده دقیقه بعدش اس‌ام‌اس می‌آد که &quot;&lt;EM&gt;یک‌یک شدیم&lt;/EM&gt;&quot;. بعد آخرهای قضیه که می‌شه اس‌ام‌اس می‌دیم می‌گیم &quot;&lt;EM&gt;مساوی؟&lt;/EM&gt;&quot;. بعد جواب نمی‌ده یعنی طبعاً &quot;&lt;EM&gt;آره، مساوی&lt;/EM&gt;&quot;. و مساوی یعنی خراب شدن همه‌ی رؤیاهای افشین قطبی که از اولین ثانیه‌ی حضورش در ایران به میلیون‌ها آدم قول‌ش رو داده بود. یعنی افسوس این همه هوادار. یعنی اون شش امتیاز لعنتی که.. بعد یه‌چند دقیقه بعد اس‌ام‌اس می‌ده می‌گه &quot;&lt;EM&gt;قهرمان شدیم. دقیقه نود و شیش گل زدیم&lt;/EM&gt;&quot;. بعد قضیه می‌شه حالی‌به‌حولی. بعد هم‌زمان آپارتمان کناری به لرزه در می‌آد. بعد آقای فلانی متوجه جیغ‌وداد آپارتمان کناری می‌شه و می‌پرسه &quot;&lt;EM&gt;چی‌شده؟&lt;/EM&gt;&quot;. می‌گم &quot;&lt;EM&gt;چیزی نشده. شما می‌فرمودین&lt;/EM&gt;&quot;. و در انتها هم جلسه تموم می‌شه و با آقای فلانی به نتایج نسبتاً خوبی می‌رسیم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;غرض این‌که تبریک می‌گم قهرمانی پرسپولیس رو به همه. انصافاً حال &quot;باشکوهی&quot; داد. چند وقتی می‌شد این‌شکلی محظوظ نشده بودیم. خدا یه حال اساسی به سید افشین بده. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 18 May 2008 21:14:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=138</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-138.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>God blest me</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-137.aspx</link>
<description>&lt;P align=left&gt;&lt;FONT color=#999999&gt;*&lt;BR&gt;...such a submissive night&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;Narcis Tahoma&quot; size=4&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=left&gt;&lt;FONT face=&quot;Narcis Tahoma&quot; size=4&gt; &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 15 May 2008 20:25:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=137</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-137.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>.</title>
<link>http://h-n.blogfa.com/post-136.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;دارم به این فکر می‌کنم که مثلاً اگه آدمی قیافه‌ش به‌نظر من آشنا بیاد، قیافه‌ی من هم به‌نظر اون آشناس آیا؟ یا نیس. &lt;BR&gt;عجیب مساله‌ای شده‌ها&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 13 May 2008 21:24:56 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=h-n&amp;postid=136</comments>
<dc:creator>h-n</dc:creator>
<guid>http://h-n.blogfa.com/post-136.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
